جستجو

من چرا مادر و پدر ندارم؟

 

من چرا مادر و پدر ندارم؟

الهام ایزدی

قبل ازاینکه من به دنیا بیایم مادروپدرمن در روزگاری به حیات خود ادامه می دادند که پرازفریب و حیله‌هایی بودکه به دست زورگویان ساخته شده بود.

چگونه بحث کنم؛

مادرمن 13 وپدرم 18 سال سن داشتند. با وجود سن کمی که داشتند ودراوج شکوفا شدن بودند، در دنیای سادگی وبه دورازمشکلات و دغدغه های جامعه به سرمی بردند و در افکار پاک وبی آلایش دوران کودکی خود غوطه‌ور بودند. با زندگی پر از فقر و زجرآوری که داشتند، روزی مادرم مرا حامله می شود، در صورتی که تحت نام رابطه جنسی به بدترین شکل ممکن تحت تجاوز قرار گرفته بود. زیرا هیچ تمایلی به این رابطه نداشت.

با تمام بیدادیهایی که ازطرف مردش  بر او روا داشته میشد، باز هم مورد طعنه و تحقیرگشتن و کوچک شمردن قرار می گرفت. به محض اینکه پدرم  فهمید که مادرم فرزند دختر باردار است  او را مورد ضرب و جرح قرار میدهد تا جنین او سقط شود. زیرا برای اوفرزند دختر داشتن ننگ وخواری شمرده می شد. بعد ازنه ماه با تمام آن شکنجه‌ها و شرایط بد، دخترش را به دنیا آورد. برای اینکه دخترش که من بودم، به دام چنین زندگی‌ای دچار نشود من را در کوچه‌ای در شهر گذاشت. فقر و اعتیادی که دامنگیر او و پدرم گشته بود، توانایی اینکه بتواند دخترش را حمایت کند از او گرفته بود. او که حتی دیگر نمیتوانست از خودش محافظت نماید، مرا تنها گذاشت و خودکشی نمود.

(نامه‌ای ازطرف مادرم ، که درقنداق من گذاشته بود تا زمانی که بزرگ شدم آن را بخوانم:

من تا پنج ابتدایی درس خواندم و بعد از آن به کار درخانه و زمین کشاورزی پرداختم. زمانی که در مزرعه مشغول به کار بودم ، یکهو بهم خبر داند که زود خودت را به خانه برسان برای تو خواستگار آمده است، درصورتی که به جای من جواب مثبت به آنها داده بودند. با وجود سن خیلی کمی که داشتم واز شوهرداشتن وازدواج هیچی نمی فهمیدم و پدرومادرم  فقط برای اینکه روی دست آنها نمانم مرا به زوربه شوهر دادند وآن زمان بود که من قربانی شدم.

حتی خواستگاری وجود نداشت و حلقه‌ای در انگشتم کردند و بعد از چند روزمرا عقد کردند. هیچ علاقه ای به اونداشتم واو راهم نمی شناختم روز عقد مرد آینده ی خود را دیدم. آه ……..چه آینده تلخ وناگواری درپیش رو داشتم. دوست نداشتم دست ازدوران کودکی بکشم، هرچند لذتی از بچگی نبردم ودر حسرت آن دوران بودم. برای خودم متأسفم که نه فکر ونه  نظر من برای آنها مهم نبود. در دل خود چندبار آهی سرد کشیدم وگفتم که ای کاش من به دنیا نیامده بودم. دنیای بچگی‌ام را ازم گرفتند. درآن حالت ناتوانی که داشتم بغض گلویم را به سختی فشار میداد، جیغ بلندی کشیدم و زدم زیر گریه. خلاصه شدم مال و دارایی شوهر. با به تصاحب در آوردن زن وبا خریدن او فقط برای تجاوز به روح و بدنش، اراده‌اش را شکسته و شخصیتش زیر پا له میگردد. خلاصه دخترم من زندگی‌ام را با تمام تلخیهایش به پایان بردم. امیدوارم تو بهتر از من زندگی کنی.)

آری من در گوشه وکنار خیابان ها بزرگ شدم بدون هیچ سرپرست وسرپناهی. آخه چرا؟ مگه من چه گناهی کرده بودم غیر ازاینکه جنس من دختر بود. چرا باید این همه اذیت‌ وظلم وستم‌ها را تحمل نمایم. مگر من انسان نبودم که  اینقدر راحت از من دست شستید وبرایتان مهم نبود چه زندگی‌ای پیش روی من قرار بگیرد. برای خودم متأسفم که مجبور گشتم هر روز بایکی زندگی کنم و برای لقمه نانی تن به هر کار کثیفی بدهم. برای اینکه زنده بمام مجبور گشتم به هر کس و ناکس رو بیندازم. کسانی که وجدانشان مرده بود و به غیر از پول وسود هدف دیگری نداشتند. باندهای قاچاق انسان که همه نوع استثماری را بر ذهن و بدن کسانی مثل من روا داشته و از فحشا گرفته تا قاچاق و مصرف مواد مخدر، از گدایی گرفته تا دزدی، از قتل گرفته تا قاچاق انسان را به وسیله کسانی مثل من انجام میدادند.

من که پدر و مادر خویش را ندیدم، اما از آنها که بچه دارند یا میخواهند فرزندی به دنیا بیاورند، تمنا دارم که اگر نمیتوانند یا شرایط مناسب برای به دنیا آوردن کسی را ندارند، زندگی انسانی را تباه ننمایند. با فرزندانتان با خشونت رفتار نکنید و درسخت‌ترین شرایط آنها را تنها نگذارید وهمیشه یارویاور آنها باشید. آنان را درسنین کم  وادار به ازدواج اجباری نکنید و بگذارید اززندگی لذت ببرند وتجربه کسب کنند، تا مثل مادران و پدران ما  گرفتار درد ورنج نشوند. نگذارید آینده‌ای تاریک و به دور از روشنایی در مقابل آنها قرارگیرد. بگذارید برای خود تصمیم بگیرند و خوب و بد زندگی را خودشان ازهم جدا کنند.

به امید روزی که تمام عادات و آداب و رسوم کهن جامعه اقتدارگرا از روی زمین محو گردد. به امید آینده‌ای که هیچ کودکی در خیابانها محبت گدایی نکند و خیابانهای شهر به جای کودکان خیابانی، از لبخند و آرامی سرشار گردد.