سلام خدا!
سلام خدا!
نمیدانم کِی سلامم را جواب خواهی گفت یا کِی در رویاهایم به میهمانی ام خواهی آمد.
فکرمیکنم آنکه ازهمه بهترمیشناسدم تویی!
توکه ازروح خویش مراسرشتی وباپاکی وعشق مراسرودی!
مرا زن آفریدی وآفرینش رابه من سپردی !
مرا زن آفریدی والفبای زندگی بامن آغازگشت!
مرا زن آفریدی و……….
نمیدانم بعضیها این روزها میگویند اگرحوا سیب رانمیخورد، شاید دنیا جوردیگربود. اما راستش رابخواهی این حرفهارا باورندارم.
میدانم که تودوست داری بندگانت را ازآزمونهای الهیات بگذرانی!
می اندیشم که تومیخواستی بدانی کدام یک زودترجرأت خواهدکرد وتابو را خواهد شکست؟
اما آنانکه عاجزند ازادراک حکمات تو، باقانون خویش جرم راتشخیص دادند ومجرم رابه شکنجهای ابدی محکوم نمودند!
من یک دخترم خدایا ! میدانم که میدانی ازجنس حوابودن ,چه جرم سنگینی است!
هنوزبه دنیا نیامده ,ازنجواهای شبانه مادرم با تو وازداغی اشکهایش حس میکردم که زن بودن دردنیای بیرون ازرحم مهربان مادرم سخت است!
اما توبه من دلگرمی میدادی که باید بیایم وتبدیل گردم به بخشی ازروشنایی!َ
باید درحقیقت رها گشته ونترسم ازهبوط!
اوَلین آغوش گرم که گریه هایم را آرامی بخشید آغوش مادرم بود.
اوَلین زمزمه هایش راکه درگوشم نجواکرد، جزتوباکس نگفته ام :
دخترکم!
معصومم !
زن بودن تلخ است، امَا تومیتوانی !
دخترکم آنچه راکه من توانایی به پایان رساندنش رانداشتم, توتمام کن!
مادرم راخیلی دوست دارم خدا!
میدانی چرا؟
چون هیچگاه نخواست مثل اوباشم!
مادرم
درس اولش رابه من جسارت آموخت!
همان که خود میدانست اگر داشت شاید امروز به جای گریه برایم داستانهای مقاومتش را تعریف میکرد!
میخواستم بدانی خدا که مرا از زن بودن شرمی نیست!
من از اینکه زور بگویم عار دارم!
از اینکه کسی را بند کنم به عادات دیرینهام!
از اینکه بدانم و بیازارم بیزارم!
خداجان همه میگویند تو مردی، از این روست این همه بیدادی!
نمیدانم که هستی و چه هستی!؟
لیک میدانم با نام تو چهها که نکردند و چهها که مشروع نکردند و چهها که بیداد نکردند!
دخترانهام را شنوا باش خدا!
بندگانت شراب قدرت، هشیاری از سرشان ربوده و عدالت از واژهدان زمان رخت بربسته!
در روزگاری که زن بودن را افکار منجمد تاب ندارند، تو بیا و از عدالت بگو!
از دنیایی که زن زیبایش کرده و اگر نباشد، هیچ مردی را بودن نباید!
من از راز بزرگی میگویم که جز تو و زن، هیچ کسی را از آن خبر نیست!
تو نیز میدانی که اگر زن و مهربانیاش نباشد، زندگی به پوچی یک حباب خواهد بود!
میدانم که آنها نیز که خودشان را به خواب زدهاند میدانند!
میدانم که هشیار کردن آنکه خود را به خواب زده آسان نخواهد بود!
اما من زنم و در این مبارزه جز دوراه نخواهم داشت!
یا در این خواب مرگ غرق گردم، یا ترانه بیداری را در گوش شکوفهها زمزمه خواهم کرد…
فریبا رشیدی