جستجو

بحران‌ها و مسائل در جامعه‌ي خاورميانه.

بحران‌ها و مسائل در جامعه‌ي خاورميانه.

 

برگرفته‌از:کتاب مانیفست تمدن دموکراتیک

 

عبدلله اوجالان

بحران اجتماعي، بيانگر مقاطعي است كه نظام دچار چنان وضعيتي مي‌گردد كه قادر به تداوم خويش نيست. «مسئله»[1]، به نسبت اصطلاح خويش، داراي معنا و مفهومي عمومي‌تر است. «بحران‌»ها بيشتر خصلتي دوره‌اي داشته ولي «مسائل»، در رويدادها، پديده‌ها، مناسبات و نهادها به‌طور روزانه پيش مي‌آيند. بحران‌هايي كه در درون نظام روي مي‌دهند با اصطلاح «الحاقي[يا Conjunctural]» بيان مي‌گردند؛ بحران خود نظام نيز با اصطلاح «ساختارين»[2] بيان مي‌شود. بحران‌هاي اجتماعي، دلايل چندجانبه‌اي دارند. برخي از آن‌ها از حوزه‌هاي سياسي، اقتصادي و جمعيتي[3] سرچشمه مي‌گيرند و برخي نيز از موارد ژئوبيولوژيك. [در] اكثر جوامعي كه هيرارشي و دولت(عموماً نهادهاي قدرت) در آن‌ها توسعه نيافته‌، ژئوبيولوژيكي مي‌باشند. يك زلزله و يا خشك‌سالي طبيعي ممكن است منجر به ايجاد بحران‌هاي اجتماعي جدي گردد. بر‌هم‌خوردن و آشفتگي غيرمنتظره‌ي محيط‌زيست، پيامدي مشابه را به‌بار مي‌آورد. هم جمعيتي كه تغذيه‌ي آن دشوار شده باشد و هم جمعيتي بسيار كاهش‌يافته، مي‌توانند از عوامل بحران باشند.

بحران‌هايي كه ريشه در قدرت دارند نيز به سبب كاهش مستمر ميزان سودشان پيش مي‌آيند؛ تفاوتي ندارد كه اين سود از طريق فناوري جنگ‌ها كسب گردد و يا از طريق ابزارهاي مالي، تجاري و صنعتي. هنگامي كه هزينه‌ي جنگ‌ها از سودشان فراتر رود، در صورت عدم برطرف‌سازي آن‌ از طريق ساير ابزارها، بحران اجتماعي امري گريزناپذير خواهد بود. هنگامي كه ميزان سود انحصارات مالي، تجاري و صنعتي برقرارشده بر روي بازارها به‌طور پيوسته كاهش يابد و تا زماني كه اين ميزان سود از طريق جنگ‌هايي نوين جايگزين نگردد، بحران‌هاي داخلي نظام ناگزير مي‌گردند. اگر آن دسته از بحران‌هاي ناشي از فرآيندهاي الحاقي يا Conjunctural (بحران‌هايي كه در نظام‌هاي كاپيتاليستي مدت‌زمانشان عموماً بين 5 الي 100 سال تغيير مي‌كند) طولاني‌تر شوند، مبدل به بحران سيستمانه مي‌شوند. از آن پس، تداوم‌ناپذيريِ جامعه‌ي تحت حاكميت نظام مطرح مي‌گردد. ساختار نظام ازهم‌ مي‌پاشد و محيطي كائوتيك[يا آشفته] جهت ايجاد ساختارهاي سيستمانه‌ي تازه پديد مي‌آيد. آن دسته از نيروهاي اجتماعي كه بر پايه‌ي تداركات ايدئولوژيك و ساختارين خود، پاسخ‌هاي پيشرفته‌تري را در خويش بپرورانند، رسالت يا شانس نقش‌آفريني اساسي در زمينه‌ي ساختن نظام نوين را كسب خواهند نمود.

مسئله‌ي فروپاشي هر نظام و برقراري نظامي نوين، منجر به عنوان‌گذاري‌هايي انحرافي و ناهنجار در نگرش مبتني بر علم پوزيتيويستي گرديده است. به‌ويژه تلاش جهت تعيين اَشكال جامعه از طريق نگرش تقديرگرايانه‌ي تازه‌اي كه از «نگرش‌هاي قائل به پيشرفت خطيِ تاريخ»[4] نشأت گرفته، نتايجي بسيار نامطلوب را به‌بار آورده است. طرح پروژه‌هايي به‌شكل انجام فعاليت‌هاي مهندسي در زمينه‌ي طبيعت بسيار پيچيده‌اي همچون جامعه، نه‌تنها در طول تاريخ رهيافتي جهت حل بحران‌ها نگشته بلكه بحران‌ها را هرچه عميق‌تر نموده است. هم رويكردهاي متافيزيكي(اسلامي، مسيحي، هندو و نظاير آن) و هم رويكردهاي پوزيتيويستي(ملت، اقتصاد و حقوق)، به يك نتيجه ختم گشته‌اند. حتي همان‌گونه كه در پديده‌ي فاشيسم ديده شد، روش‌هاي پوزيتيويستي از بحران فراتر رفته و نتايجي به‌بار مي‌آورند كه تا نسل‌كشي‌هاي اجتماعي پيش مي‌روند. مي‌توان گفت در نتيجه‌ي انقلاب‌هاي علمي و فلسفيِ پس از جنگ جهاني دوم، در زمينه‌ي طبيعت اجتماعي، مباحث ژرف‌تري صورت گرفتند. گفتمان‌هاي اكولوژي، فمينيسم، فرهنگ و دموكراسي، در زمينه‌ي طبيعت اجتماعي روشنگرانه‌تر ‌گشته‌اند و امكان ارائه‌ي راه‌حل‌ها را به‌طور صحيح تعيين نموده و شانس چاره‌يابي را افزايش داده‌اند.

تئوري بحران كاپيتاليستي كه ماركسيسم آن را ارائه داد، اگرچه پديده را ترسيم نمود اما در طول مدت‌زماني كه سپري مي‌شود، به راه‌حل مورد انتظار ـ سوسياليسم و يا كمونيسم‌ـ نزديك نشده، بلكه دورتر نيز مي‌گردد. اين وضعيت به اندازه‌اي كه با شناخت ناقص و اشتباه از طبيعت جامعه در ارتباط است، به همان اندازه بدان سبب است كه مدل‌هاي چاره‌يابيِ پيشنهادي، معنايي فراتر از اتوپيك‌بودن ندارند. وخيم‌تر اينكه روش‌ها و ابزارهاي عملي‌سازي پيشنهادي، هرچند به‌طور ناخواسته، به تواناترشدن كاپيتاليسم خدمت نموده‌اند. در اين زمينه، تاريخ مالامال از رهيافت‌هاي خيالي و تقلاهاي نوميدانه‌ي بي‌پايان است. مهم‌ترين پيامد مسائلي كه در طول تاريخ در زمينه‌ي بحران‌ها و راه‌حل‌هاي اجتماعي روي داده‌اند، ژرفايافتن هرچه بيشتر «عمل شناخت» و احساس نياز به اين امر مي‌باشد. از اين لحاظ، علم و فلسفه و حتي دين و هنر در ارتباطي تنگاتنگ با نياز پاسخگويي به بحران‌هاي حاد اجتماعي توسعه يافته‌اند.

خصلت مسائل اجتماعي متفاوت است. بي‌شك از لحاظ نشأت‌گيري از قدرت و استثمار، داراي جوانب مشتركي مي‌باشند؛ اما بروز مستمر و روزانه‌ي آن‌ها نيز يكي از جوانب متفاوت‌شان مي‌باشد. همچنين مقوله‌اي كه براي بعضي از افراد و گروه‌ها مسئله و معضل است، براي برخي ديگر راه‌حل مي‌باشد. اين مورد جهت بحران‌ها عموميت بيشتري دارد. كل اقشار اجتماعي به‌طور منفي از بحران‌ها متأثر مي‌گردند؛ اما برخي از دشمنان به‌حاشيه‌رانده‌شده‌ي جامعه ممكن است به‌گونه‌اي بهره‌مند از مرحله بيرون آيند. مسائل اجتماعي اگر سرچشمه‌اي خارجي نداشته باشند، اساساً از فشار و استثمار كانون‌هاي قدرت سرچشمه مي‌گيرند. زن از كانون و هيرارشي مرد، برده از صاحبش، دهقان از اربابش، مأمور از مافوق خود، كارگر از كارفرماي خويش، و تمامي جامعه از دستگاه‌هاي فشار و استثمار انحصارات قدرت به‌گونه‌اي منفي متأثر مي‌شوند. ضررمند مي‌گردند؛ دچار استثمار، فشار و شكنجه مي‌شوند. نتيجتاً، همگي گرفتار مسائل اجتماعي مي‌گردند. چيزي كه انحصارات قدرت و استثمار به‌عنوان راه‌حل ارائه مي‌دهند نيز روش‌هاي اسثتمارگرانه و اَشكال قدرتي هستند كه متراكم‌تر شده‌اند. به همين دليل است كه اَشكال دولت و استثمار به‌طور پيوسته پيشرفت مي‌كنند. پاسخ اين نيز، مقاومت‌ها و عصيان‌هاي مستمر و جنگ‌هاي متقابل مي‌باشد. به سبب اينكه به‌طور مداوم گرفتار منطق قدرت و جاذبه‌ي استثمار گرديده‌اند، نتيجه هميشه بي‌حيثيت‌ترين حياتي بوده كه تحت فشار و استثمار ناشي از مسائل و معضلات، به‌صورت يك تقدير درآمده است. تاريخ تمدن دولت‌دار، از يك لحاظ تاريخ نوسازي و پيشبرد مستمر روش‌هاي فشار و استثمار و از سوي ديگر تاريخ بالندگيِ «فلسفه و كُنش‌»هاي مبتني بر آزادي و برابري در ميان مقاومت‌طلبان است.

جوامع خاورميانه، بخشي از انسانيت‌اند كه در طول تاريخ بيشتر از همگان دچار بحران‌ها و مسائل و معضلات شده‌اند. دليل اساسي اين امر بي‌گمان اين است كه در طول مدت بيش از پنج‌هزار سال، هميشه از سوي تمدن مركزي دچار فشار و استثمار كامل شده‌اند. در هيچ يك از مناطق ديگر جهان، اَشكال فشار و استثماري اين همه طولاني‌مدت و شديد ديده نمي‌شوند.

 

 

[1] معضل، مشكل، پروبلم

[2] Structural : معادل واژه‌ي yapısal در تركي

[3] Demographic : دموگرافيك، جمعيت‌شناختي

[4] düz çizgisel tarih anlayışlar نگرش‌هايي كه تاريخ را پيشرفتي در خطي مستقيم مي‌انگارند