دموگرافی (جمعیت شناسی)
زمانی درتمام جهان ما حقوق مادری حاکم بود. مدارا، آموزش وپرورش کودکان ازجانب مادر، تنها یکی ازاین معانی عظیم بود. آنها فرزندان خوششانسی بودند که با آموزش و درونیسازی بسیاری ازویژگیهای نیرومند مادری بزرگ شدند. درتاریخ معاصرمان هنوزفرزندان خوششانسی وجود دارند. قبیلهی آبروژینها باوربراین دارند با کودکان پیش از تولد، نوزادانی که احتمال به دنیا آمدن دارند، پیش از آنکه به رحم مادر بیایند، ازتباط برقرارمیسازند. از نوزاد پرسیده میشود که آیا میخواهی به دنیا بیایی یا نه، آمادگی داری یا نه. اگرکودک طالب به دنیا آمدن میبود بارداری صورت میگرفت، اگرطالب نمیبود یا ابرازعدم آمادگی میکرد، زن باردار نمیشد. همچنان که آگاهیم قبایل مشخصی از آبروژینها براین باورند که این جهان، فرسوده گشته واززندگی در این جهان پشیمان وبه درخواست خود تکثیر را متوقف می سازند. نمیدانیم که چگونه این فرزانگی ژرف آبروژینی با انرژیی که پتانسیل یک نوازد را داراست، پیش از وارد شدن به رحم مادر ارتباط برقرار ساخته است. اما حتی فکر کردن و پنداشتن چنین احتمالی، باشکوه است. زیرا فلسفهای ژرف بوده وقابل بحث نیست که یک احترام عظیم به انسان که هنوز پتانسیل و حتی درانرژی بی کران کائنات درحال جریان است وجود داشته و درمبدا تکثرجوامع، دارای اتیک واستاتیکی بی همتاست. جوهرهی این فرزانگی ازحقوق جوامع مادرسالاری پدید آمده که آمیزش جنسی رابه تولیدمثل ومبانی مشخصی، مشروط گردانده است. آنچه امروز جهان ما را پایمال میسازد، سازماندهی مشروط برقواعد ومبانی به کناری، غریزهی جنسی هیولا گشته است که با هرابزاری تحریک میگردد. ازاین رو،دانش جمعیت شناسی را جهت بررسی مجدد آن با فرزانگی زن مادر، به مثابهی یکی ازحوزههای ژنئولوژی درمی یابیم.
درهرجاندار کائنات تکثیروتولیدمثل براساس خودویژگی آن دارای مفهوم واتیک-استاتیک است. ازطریق غریزه ویا سطح مشخصی ازهوش، ماهیت آن تغییرنمییابد. تکثرمدام وتنوعپذیری یکی از رازهای پدیدههای اسرارانگیز زندگی است. درمیان انواع نمودهای کیهان، شورانگیزترین آنهاست. لذا طبیعتی راکه طی هزاران سال وحشی خوانده ونحیف میانگاریم، با ایجادهنگامههای دورهیی تولیدمثل جهت تکثر، دارای هوش محدودسازاست. برعکس انسان امروزی،انسانهای جامعهی طبیعی نیز با احترام وتقدیس بزرگی با طبیعت رفتارکرده وخویش را فرزند اومیدانست. آن انسانها طی هزاران سال درچشم ما بدوی و بربربودند، اما آنها با مدنظر قراردادن شرایط طبیعت، امکانات خوراک واسکانیابی کلان خویش و روابطشان با دیگرکلانهای هم جوار، تصمیم به بچهدارشدن میگرفتند. وقتی میگوییم تصمیم میگرفتند، قصدبرآن داریم که مرجعیت تصمیم مادران وزنان دراین جوامع رابیان داریم. طی دههزاران سال ازسایهی این مادرزنان خردمند، جوامع انسانی قادربه ایجادهمسنگی هستییابی گشت. تعادل هستییابی، مشخصسازی صحیح وخردمندانهی مبانی تکثرجوامع است. یعنی محدودسازی غریزهی جنسی بود. درشرایط آن روزه، عشق وپیوندی به مانند پیوند زناشویی میان زن ومرد بایکدیگرویا با اظهار”فرزند من است” آمیزش جنسی بیهدفانه وجهت لذت، وجود نداشت. حقوق مادری همگی را بینهایت به قواعد اتیک-استاتیک یعنی مصلحت جامعه مرتبط ساخته بود. درآن زمان، منفعت جامعه درسطح قابل توجهی منفعت فرد بود، زیرا درکارکترجامعه، نابرابری وبی عدالتی وجودنداشت.
متاسفانه این کارکتر جامعه، پنج هزارسال پیش شروع به فرسودگی نمود. مادرانی که قواعد مادری را آفریدند، همزمان با شهروروستاهایشان سوزانده شدند وفرزانگیشان که مدام به این جهان عدالت، محبت، شفا، آشتی وآرامی میبخشید، از سوی طوفان خدایان مرد، سعی برمحوگردانیدنش ازحافظهی اجتماعی شد. تکثراسرارانگیز نیز فرو پاشید. زن که دارای آگاهی درمورد جسم خویش وجسم مردبود، نه برای کودکان و نه برای مردان و زنان بیعدالتی قایل نبود. رفته رفته خرد مرد فرادست، آگاهی درمورد نقش مرد درتولید مثل رابا حرص قدرت ترکیب ساخت. این خرد، ازاین پس، نقش زن درتولیدمثل رامخفی ساخت واستدلالاتی ایدئولوژیکی مبنی برهیچ انگاری وتقلیل دهی به جسمی که تنها حامل کودک است، آفرید. یک فرهنگ پدرسالاری خلق کرد که پدررا دربه دنیاآمدن کودک تعیین کننده دیده وجهت اینکه آشکارا دانسته شود کودک ازآن کیست، زن رادرقفسی به قفس دیگری محبوس ساخت. درتعلقگیری هویت کودک، بیش از آنکه محبت ومدارا تعیین کننده باشد،حرص تداوم اصل ونسب خاندان نجیب کارساز بود.
عقیده ثابت یک پسربچه که اصل ونسب را تداوم ببخشد ودرواقع، قدرت راتحویل بگیرد به حالت مبدا وهستهی اجتناب ناپذیرفرهنگ خاندان مبدل گشت. این روند، تحت ایجاد تهدید برای قدرت-همراه با نوزادان- قتل هزاران پسربچه و بیارزشی وهیچ انگاری هزاران دختربچه درنزدقدرت را، به همراه آورد. نه مادرانی که این کودکان رابه دنیا آورند برکودکان ونه کودکان برزندگی خویش، قدرت تصمیم گیری داشتند. درواقع ،فرهنگ خاندان هرآنچه استمرارقدرت راالزامی دارد، حکم مرگ-زندگی طبق آن اخذ خواهد شد. این سیاست ویا کنترل تولید مثل نه تنها سرنوشت کسانی است که قدرت رابه دست دارند، بلکه یک علیلیافتگی ذهنیتی است که دقیقا به همان صورت، بربافت اجتماعی تزریق میگردد. جوامع نیزطبق این علیلیافتگی به کودکان پسرودخترخویش نگریستند.
امپراتوری وپادشاههایی که برروی سرمیلیونها انسان بالا رفتند، باید مردان بنیانگذارآن ازیک خاندان مقتدرمیبودند. همراه با توسعهی مینیدولت که سه گانگی فرمانده نظامی-راهب-مردحیله بازهستهی آن راتشکیل می داد، خاندان قدرتمند باید پرشمارمیبود. یعنی شمار زیادی پسربچه که زندگی وقدرتش راتضمین کند وهمسری که شمار زیادی دختربچه به دنیا بیاورد تا درقراردادهای سیاسی به عنوان املاک باارزش بفروشد. ازاین پس،سرنوشت کودکان ومادران به شکلی ریشهیی تغییرمیکرد، البته تقدیرجهان وانسانیت نیزآنچنان که درمقابل غریزهی جنسی بی مهارمنابع طبیعی، جهان، نظام زیست محیطی، زمین وآسمان فغان سرمیدادند. وهیچ مبدایی باقی نمیماند که به تکثری که با دورشدن ازعقل سلیم قبایل که انسانیت بدوی میدید، پایبند بماند. زن به ابزارتولید کودک متحول میگشت. آمیزش جنسی ازتمامی معانی اتیک-استاتیکاش عریان وبه یک غریزهی تداوم ذریت ربط داده میشد. آن کودکان، گلهای نایاب که با محبت وظرافت پرورش مییافتند، تبدیل به نطفه میگشتند. اگرقادربه پابرجاماندن وتبدیل شدن به بخش مهمی ازقدرت درجهان ظالم می گشت، به عنوان انسان دیده میشد. یک فرهنگ و یا بیفرهنگی تولیدمثل به وجودآمده بود که تنها بنا به بایستگیهای قدرت شکل میگرفت وتمامی روابط را با طبیعت، همسایگان، سرشت زن ومرد وانسان بودن قطع میکرد.
ازاین پس، ازهرلحاظ، این بی فرهنگی ازجانب قدرت تشویق، حمایت ومشروع دیده شد. دیگرسرموضوع ادیان، فلاسفه وعلوم که بیش از هرچیزی درباب آن گفتگو واحکام صادرمیکردند، وضعیت مادری زنان بود. بدین جهت که مادری یک ویژگی زایش وتغذیهسازی جوامع طی دههزارسال است، به هدف تمامی یورشهای نظام پدرسالار تبدیل شد. نقش مرد درتولیدمثل یک طرفه، مبالغه وایدئولوژیکی شده و او را به ستون قدرتشان تبدیل ساخت. آن چنان حالتی میگیردکه مارتین لوتربه کسانی که به بیماریهای دوران بارداری توجه میکنند، چنین پاسخ میدهد:«اگرزنان به جهت زایمان نوزاد بی تاب میشوند یا میمیرند، هیچ زیانی ندارد. بگذارید تا روزمرگ، نوزاد بزایند. درواقع، تمامی علت وجودشان نیزازاین عبارت است.» ازمردی که تمامی علت وجودش بازگشایی مسیحیت بریهودیت وکاپیتالیسم دشمن انسانیت است نباید تعجب کرد اگرچنین ظالمانه به زن که حامل نیروهای معجزهآسای طبیعت است، مینگرد. تامرحلهی کاپیتالیسم، جوامع به ویژه زنان که اتیک-استاتیک ایزدبانوی مادررا ازدست ندادهاند تا به این اندازه خطرساز به شمارنمیآمدند. اینها حکیمان طبیعی بودند ودرحافظهی جامعهی طبیعی که به آسانی قابل پاک شدن نیست، باآنها مسالمت آمیزرفتارمیشد. امادرمراحل ابتدای کاپیتالیسم بدین جهت که زنان حکیم بهداشت، تولیدمثل، برنامهی خانواده ، فرزانگی مسایل جنسی وبه خصوص قدرت صلاحیت تعیین به دنیا آمدن ویا نیامدن کودکان رادردست داشتند، به مثابهی اوج خطردیده شدند ومیلیونها تن ازآنها درآتش سوزانده شدند. جهت اثبات بازآفرینی خویش ازخاکسترآن زنان فرزانه، جمعیت شناسی رابه مثابهی یک دانش تحت گسترهی ژنئولوژی تعریف مینماییم.
پژوهش تمامی فعالیتهای جمعیتشناسی تابه امروز، اولویت کاریمان خواهد بود. اما نکتهای که استراتیژیک میبینم زنده گردانیدن مبدا درونی است که حقوق مادری درآن حاکم بوده، مبدایی که میلیونها زن درراه آن سوزانده شدند وعبارت است از”این جسم من است، درکجا، چه زمان و به چه جهت دومین جسم را حمل وبه دنیا بیاورم، من تصمیم خواهم گرفت.” مبدایی که قادربه تغییرسرنوشت جهان است.
امروز میلیونها زن ازجامعهی طبیعی تابه سیصدسال اخیر،به عنوان ازکف دادهگان فرزانگی کسب شده درباب جسم، جنسیت وباروری خویش زندگی میکنند. نمیدانند که این فرزانگی درفرجام حملات ایدئولوژیک اساطیر، ادیان، فلاسفه وعلوم که ازجانب مرد فرادست تولید شده از دست رفته است. دانایی مبتنی برمقاومت بیامان زنان درراستای حفظ این فرزانگی، از اذهانشان پاک گشته بود. امروزه این تروربی رحمانهی مردحاکمیتگرا برروی جسم زن هنوز تداوم دارد.به همین علت درمورد جسم، جنسیت وباروری خویش دارای آگاهی کافی نیستند. فرزانگی زنان که تا به امروز به مثابهی طبابت طبیعی وزنان حکیم خود را حفظ نموده، به نام زناشویی حذف میگردد. به همین دلیل نیز زایمان، جنیست وجسم زن، کاملا دراختیار انصاف نظام دولتگرا-پدرسالار وسیاستهای آن رها شده است.
البته همچنان که خرد پوزتیویست واوریانتالیست کاپیتالیسم مدعاست، وضعیت زنان علت اصلی سیاستهای جمعیت شناختی نیست. حتی اگربه مثابهی حس شهودی نیز باشد، برآن واقف است که جسمش توان تولد چند فرزند را داراست. ولی نظام کاپیتالیستی 24ساعته با تحریک جنسی مرد، جسم زن را به ابژهی قابل استفادهی این تحریک جنسیتی مجبورساخته وهزارویک نوع تبلیغ خشونتآمیز میسازد. ازدیگرسو، ممنوعیت تمامی روشهای کنترل جمعیتی سقط جنین ادیان، حتی حذف لقاح ودرآوردن آن وجوددارد. یعنی یک سیاست جمعیتی درجریان است که درآن دول، ادیان، قدرتها، شوهران وپدران صاحب نظرند. وضعیتی موجود است که درآن، ارادهی آنهایی که بچه را درشکم خود حمل کرد، او را زاییده، شیرداده وبزرگ می کنند شکسته میشود. در رویکرد ژنئولوژی با جمعیتشناسی، نخستین مبدا ازمیان برداشتن این شکست اراده خواهد بود.
دیگرمبدا بنیادین، گسترش این ذهنیت است که واقعهی تولیدمثل درجامعه بیش ازآنکه فیزیکی باشد، ازجنبهای فلسفی برخورداراست. این یعنی بخشیدن فرزانگی آبروژینها به جوامع. درواقعیت عصرما فرهنگ خاندانی با پیوندهای خونی ایجاد نمیشود، بلکه با پیوند “پول فرمانده” به میان میآید. کودکان روزگارما از نطفهی هرکسی که لقاح شده باشند ونه ماه دررحم هرمادری که بزرگ شده باشند، باخطراین روبهرویند که کودکان نهیلیسم، لیبرالیسم، بی اصالتی و وحشت این عصر هستند. حال که این طور است، آیا میتوان ازتداوم تولیدمثل بحث به میان آوردیا ازنطفهی بیاصالت گشته؟
اصل دیگری که ژنئولوژی درحوزهی جمعیتشناسی مبنا قرارمیدهد، آنالیزمفهوم جمعیتی مالتوسی، تشریح آن به جامعه ودرمقابل، ارتقای یک مبارزهی ایدئولوژیکی وسازمانیافتهی اجتماعی است. به عبارتی دیگر، سازماندهی فعالیت وعمل مشترک با افراد و جنبشهایی است که علیه آن خواستارپیشبرد یک مفهوم جمعیتی آلترناتیوهستند. این، آنتیمالتوسیانیسم نیست که به مثابهی یک آموزه، درکشورهایی که کاهش جمعیت را به مثابهی یک خطر دیده پذیرفته شده باشد ومشوق زایمان باشد. ظهوری است دربرابرمالتوس که متکی برلیبرالیسم، نژادپرستی، ضدانسان دوستی ومبتنی بردشمنی بازنان، فقرا وستمدیدگان میباشند. ژنئولوژی، نئومالتوسیانیسم را که باپسندیدن افکار مالتوس درسدهی بیستم که نظریهی سیاست جمعیتی مالتوس رابه وجودآورد به خصوص که برای سیاستهای برنامه ریزی جمعیتی درکشورهای جهان سوم و فلاکتهایی که تکیهگاه تئوریک آن موجبش گشت، دردستورکارخود قرارداده ومورد بررسی ژرف قرارخواهد داد.
اصولی را که ژنئولوژی یک مفهوم سالم تداوم نسل را برآنها مبتنی خواهد ساخت، شالودهی مفهوم تداوم تولیدمثل سالم را با مدنظر قراردادن چشم انداز زنان وکودکان تعیین خواهد نمود. به همین جهت، انجام پژوهش وکاوش و آمارگیری که دادههای موثقی را از جامعه جمعآوری نماید، آنالیز این دادهها وارائهی نظریههایی که ارزش جامعه شناختی داشته باشد وازاین طریق، درهم شکستن قالبهای واپسگرای دموگرافیکی و بررسی آن با ذهنیتی تازه، بنیانهای ژنئولوژی دررویکرد با جمعیتشناسی خواهند بود.
جمعیتشناسی نیزهمچون دیگرحوزههای ژنئولوژی درارتباط با دیگرحوزهها مورد بررسی قرار خواهد گرفت. فلسفهی اشتباهآمیز تداوم نسل ونتایج آن ارتباط تنگاتنگی با اقتصاد، اکولوژی و تمامی بافتهای اجتماعی، بهداشت و حوزههای آموزش وسیاست دارد. دموگرافی با این علوم تغذیه شده و با ارایهی داده به این علوم، آنها راتغذیه خواهد نمود.
برگرفته از: کتاب درآمدی بر ژنئولوژی