جستجو

تاثیر گذاری طبیعت بر جامعه

تاثیر گذاری طبیعت بر جامعه

سارا ابراهیمی

تاثیرات فلاکت‌بار نظام اجتماعی بر روی طبیعت فزونی یافته است. در ریشه نظام حاکم اجتماعی به شیوه‌ای خطرناک درنقطه ی مقابل طبیعت قرار گرفته است. تسلط بر طبیعت، به چنگ انداختن و استثمار بی‌امان منابع آن به رمز و شعار روزگار کنونی مان تبدیل شده‌است. از وحشی بودن طبیعت سخن به میان می‌آید. مسائل زیست‌محیطی به روشنی نشان می‌دهند انسانی که در مقابل هم‌نوعان خود وحشی گردیده است، در مقابل طبیعت هم در موقعیت خطرناک‌تری قرار گرفته است. هیچ‌گونه‌ای به اندازه‌ی انسان گونه‌ی گیاهی و جانوری را نابود نکرده است اگر با سرعت موجود به روند نابود کردن ادامه دهد از گرفتار آمدن به سرنوشت گونه‌های منقرض دایناسور رهایی نخواهد یافت. اگر سرعت افزایش جمعیت و سیر روزافزون تخریبات انسان بر روی طبیعت و سوء استفاده از تکنولوژی متوقف نگردد، طولی نخواهد کشید که حیات انسانی به مرحله‌ای خواهد رسید که از تداوم باز‌خواهد ماند. این حقیقت به‌همراه جنگ‌های روز افزون، خطرناک‌ترین شیوه‌های مدیریت سیاسی و بیکاری فزاینده در ساختار اجتماعی، جامعه‌ای فاقد معنویات و انسانی ربوت‌گونه را موجب گشته است.

جامعه‌ی طبیعی نظامی‌است که نوع انسان همراه با گسست از پریمات‌ها به آن وارد شده و تجمعات انسانی تا مرحله‌ی پیدایش جامعه هیرارشیک در مدت زمانی طولانی به طور اجتماعی آن را زیسته‌اند (کلان 20 تا 30 نفر متغیر) توسط شکار و جمع‌آوری گیاهان، از آنچه که در طبیعت موجود است تغدیه می‌نمایند. بنابر این نمی‌توان از وجود مشکلات اجتماعی بحثی به میان آورد. با پیشرفت ابزار و کشف آتش تولیدات افزایش می‌یابند و با افزایش تولید نوع انسان پیشرفت سریع‌تری نموده. هنگامی که می‌گوییم فرایند پیشرفت طبیعی مورد قبول جامعه‌ی انسانی بایستی از دانش و آگاهی مختص به خود انسان سرچشمه بگیرد، از اساسی‌ترین قانون اجتماعی بحث نموده‌ایم. انسان طبیعی دست‌کم به قانون زندگی دسته‌جمعی با اعضای کلانی که خود جزئی از آن است به‌طور قطع و بدون قید و شرط پایبند است. عضو کلان نمی‌تواند به داشتن زندگی ‌ای متمایز از سایرین بیاندیشد. زندگی بیرون از کلان غیر قابل تصور است. می‌تواند شکار کرده و حتی آدم‌خواری هم بکند. اما تمامی اینها به‌خاطر تامین زندگی کلان می‌باشند. کلان قانون همه ،یا هیچ است. کلان یک آیین، یک شخصیت است. افراد در اندیشه‌ی برخورداری از شخصیت و اعتباری مجزا از کلان نیستند. اهمیت کلان در موقعیت آن به‌عنوان اولین و اساسی‌ترین شیوه ی  بودن ،نهفته است. شکل جامعه‌ای عاری از امتیاز، طبقه، سلسله مراتب و استثمار می‌باشد. میلیون‌ها سال ادامه داشته است. نتیجه این است تحول نوع انسان در جامعه، نه بر روابط حاکمیتی درازمدت بلکه بر روابط مبتنی بر همبستگی درازمدت استوار است. همبستگی میان  انسان و طبیعت مبنا قرار می‌گیرد.

شکل ونوع کلان، زمینه ساز تولد جامعه و ایجاد اولین حافظه، شعور اساسی و مفاهیم اعتقادی آن است. آنچه باقی می‌ماند، متکی بودن جامعه‌ی سالم به محیط طبیعی و نیروی زن می‌باشد؛ در یک معنا ،ترکیبی از همه ی این ارزش های اساسی می باشد. تصور اینکه این تجربه‌ی اجتماعی با پیشینه‌ای به درازای میلیون‌ها سال، ضایع گردیده یا از میان رفته است، اشتباه خواهد بود. همانطوری که هیچ چیز در طبیعت نابود نمی‌گردد، این حقیقت به شکل بسیار نیرومندتری در مورد شیوه‌ی موجودیت یافتن اجتماعی صدق می‌کند. حقیقت مهمی که علم ثابت کرده است که هر تحول و رویدادی، تحول و رویداد ماقبل خود را نیز شامل می‌گردد. اینکه اضداد با نابود کردن یکدیگر پیشرفت می‌کنند، صحیح نمی‌باشد. برابری و آزادی به‌عنوان اساسی‌ترین مفاهیم ارزشمند محسوب می‌شوند، وامدار حقیقت زندگی کلان می‌باشند. با از میان رفتن برابری و آزادی، این مفاهیم که به صورت نهفته در حافظه‌ی اجتماعی جای دارند با آهنگ فزاینده‌ای به ابراز خویش پرداخته و مجددا به عنوان اساسی‌ترین مبانی برای جامعه‌ای نوین برخوردار از سطح بالایی از پیشرفت، خود را تحمیل خواهند کرد.

 

اندیشه‌ی پیش‌نویس پروژه‌ای برای جامعه‌ی دموکراتیک و اکولوژیک

در مراحل بحرانی عادی، نظام‌ها از شانس بالایی برای رستوراسیون- بازسازی مجدد بر اساس پایه‌های قبلی و تداوم موجودیت خود برخوردارند. کمااینکه نظام کاپتالیستی بعد از دو دوره بحران عمومی توانست که بعد از جنگ خود را نیرومند ساخته و بازسازی نماید. اگر کاپتالیسم در نتیجه‌ی انقلابات سال 1848 به مذاهبی تقسیم نمی‌گشت شاید هم زودتر وارد مرحله‌ی کائوس می‌شد. به ویژه قرن 20 را به واسطه‌ی این سه مذهب پشت سر نهاد. مذاهب رئال سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی و رهایی ملی، باعث شدند کاپتالیسم با حداقل صد سال تاخیر وارد مرحله‌ی کائوس شود. اگر نظام کاپتالیستی بدون هیچ تغیری به همان صورت ادامه می‌یافت، در اوایل قرن بیستم وارد مرحله‌ی کائوس می‌شد. بروز جنگ‌های وحشتناک از جمله سلاح‌های اتمی علیه انسانیت، ایجاد جانوری درنده در قالب استعمارگری، ملی‌گرایی، فاشیسم، توتالیتاریسم و در مقابل اینها اعطای نقش چاره‌آفرین به رهایی ملی، سوسیال دموکراسی و سوسیالیسم رئالیستی باید بعنوان مانورهای تاریخی، سیاسی و نظامی برای طولانی نمودن عمر نظام درک شوند. کائوس بیانگر هرج و مرج و آشفتگی لازم جهت پیدایش تغیراتی نظیر ظهور شکل، نوع و ساختار جدید در دنیای پدیده‌ها می‌باشد. جوانب متضاد یک پدیده به وضعیتی درافتاده‌اند که دیگر نمی‌توانند روابط متقابل میان خود و ساختار موجود را ادامه دهند. شکل از گوهر محافظت نمی‌کند؛ ناکافی و محدود عمل کرده و نقشی تخریبی به خود می‌گیرد. در این حالت پدیده رو به فروپاشی می‌نهد و هرج و مرج به‌وجود می‌آید. گوهر خود را از شکل رها ساخته. اما هنوز شکل جدیدی به خود نگرفته است. شکلی که تجزیه و فروپاشیده فقط می‌تواند در حکم مصالح مورد استفاده‌ی جدید باشد. پیدایش ساختارهای جدید مستلزم فروپاشی ساختارهای کهنه است. البته، فروپاشی و هرج و مرج را نمی‌توان ساختی جدید تلقی کرد، بلکه به نوعی خمیر مایه ساخت جدید مانند سوپ بوده است. باید سرشته گردیده، به آن شکل داده شود. نهاد‌های ملی، از دولت‌ها گرفته تا ایدولوژی‌ها، از اقتصاد گرفته تا هنر نمی‌توانند با اراده‌ی گوهری خود بر روی پای خود بایستند. اما هنگامی که جهانی شدن قدرت و موقعیت امپراطوری آمریکا بنا به دیدگاه خویش توازنات قبلی و ساختارهای کهنه را عاری از معنا و بی‌اعتبار جلوه می‌دهد، این امر موجب بروز بحران، کودتا و درگیری‌های خونین دینی- اتنیکی در بسیاری از مناطق دنیا و دولت‌های ملی می‌شود. بیشتر از همه خانواده در شدیدترین مرحله‌ی فروپاشی خود در طول تاریخ قرار دارد. تقریبا نزدیک به نیمی از ازدواج‌ها بهم‌خورده و روابط جنسی بدون کنترل غیر اخلاقی بهمن‌آسا در حال گسترش هستند. ازدواج مقدس از بین رفته محسوب می‌گردد. کودکان، سالمندان و روابط پدر و مادر، به‌عنوان قربانیان این از ‌هم‌پاشیدگی تلخ خانواده، در شرایط اجتماعی بسیار نامناسبی قرار گرفته‌اند. هر اندازه جوانب کهن‌ترین فشار و سرکوب نسبت به زن آشکارتر می‌شود، مشکل زن نیز وارد بحرانی جدی می‌شود. زن هرچقدر خود را بشناسدبا کینه‌ای که در برابر تحقیر شدن و پست گردانیدن از خود نشان می‌دهد به موثرترین عامل در تشدیدکائوس تبدیل می‌شود. فروپاشی زن در حکم فروپاشی جامعه و فروپاشی جامعه هم به‌معنای فروپاشی نظام است. وضعیت نابهنجار اخلاق اجتماعی هم موجب بروز موج بی‌اخلاقی و بی‌بند و باری می‌شود. از بین رفتن نهاد اخلاق در حکم رهایی فردگرایی از زنجیر و نابودی اررزش‌های اجتماعی است. در کاپتالیسم، با اخلاق بودن یعنی احمق بودن. از دست دادن ریشه‌های اخلاقی یعنی وجدان یک جامعه، بیانگر وضعیت کائوس است. این وضعیت را نمی‌توان به شکل دیگری تعریف نمود. امنیت اجتماعی تنها از بیرون توسط یاغی‌ها یا بوسیله‌ی جرمهای تعریف شده توسط حقوق مورد تهدید قرار نمی‌گیرد؛ بلکه گرسنگی و بیکاری که نطام به‌وجود آورده دلایل اصلی مشکل امنیتی می‌باشند. مشکلات آموزشی و بهداشتی، به علت هزینه‌های فزاینده از یک طرف و افزایش جمعیت از طرف دیگر، به حل دست نمی‌یابند. بیماری‌های کائوس‌وار و در راس آنها سرطان، ایدز، استرس و افسردگی رشد می‌کنند. جامعه که با خطر بریده شدن از عناصر اساسی حیات و در راس آنها، محیط زیست، مسکن، بهداشت، آموزش، کارو امنیت روبرو شده است. این مرحله، مرحله‌ی درماندگی و بن‌بست سرسام آور می‌باشد. تا زمانی که وضعیت کائوس به خوبی فهمیده نشود و چنان بیاندیشیم که این وضعیت حالتی معمول از نظام است و بر این اساس رفتار کنیم، از ارتکاب به خطاهای اساسی و در نتیجه به‌جای راه‌حل، از وارد شدن دوباره به بن‌بست رهایی نخواهیم یافت. ضرورت فعالیت‌های مدنی و اکولوژیکی در این دوره، چندین برابر بیش از دوره‌های دیگر است. مبارزه را باید ابتدا در حوزه های اجتماعی در عرصه‌ی ذهنیتی به پیروزی رساند. مرحله‌ای که در آن قرار داریم مرحله‌ای است که انقلاب ذهنیتی از اهمیت و نقش تعیین کننده‌ای برخوردار است.