جستجو

جامعه‌ی جنسیت‌گرا و موقعیت زن در جامعه

فریبا رشیدی

 در عصر ارتباطات و تکنولوژی که با یک اشاره می‌توان دانست که در آن سوی جهان چه می‌گذرد، تغییرات نیز به همین سرعت اتفاق می‌افتند و افراد ناخواسته در معرض این تغییر و تحولات قرار می‌گیرند. خانواده و ساختار نهادینه شده در خانواده از جمله نهادهایی است که با ورود به عصر تکنولوژی تا به اندازه‌ای دستخوش تغییراتی گشته است. لکن ذهنیت حاکم بر آن همان ذهنیت هزاران ساله است که به آن شکل بخشیده است.  بحثی که در اینجا سعی بر مطرح نمودن آن می‌نماییم موقعیت زن در خانواده ‌های ایرانی است و سعی بر تحلیل این موضوع از جنبه‌های مختلف می‌نماییم.

بایستی قبل از هر چیز اندکی درباره‌ی خانواده و شیوه کنونی خانواده در ایران بحث نمود و اینکه این مدل تحت چه شرایطی و با تأثیرپذیری از کدامین افکار و ایدئولوژی فرم گرفته و اکنون خانواده در چه وضعیتی قرار دارد. هیچ کدام از نهادهای فکری و ایدئولوژیک نمی‌توانند اهمیت خانواده را نادیده گرفته و این یک واقعیت است که خانواده اساسی ترین نهاد برای برساخت جامعه دموکراتیک است و دموکراتیک نمودن خانواده در نهایت منجر به دموکراتیک نمودن جامعه می‌گردد؛ اما برای گذار از مسائلی که در خانواده کنونی وجود دارد و منجر به مسائل عظیم اجتماعی گشته بایستی با دیدگاهی آسیب شناسانه مورد بررسی قرار گرفته و رهیافت‌های گذار را مشخص نمود.

خانواده به شکل کنونی که مرد رئیس خانه و زن و فرزندان به مثابه اموال و دارائی‌های مرد می‌باشند در حقیقت محصول ذهنیت اقتدارگر و مردسالاری می‌باشد که طی هزاران سال شکل گرفته و به افکار جامعه به مثابه تنها مدل همزیستی زن و مرد قبولانده شده است. این در حالی است که کاوش‌های باستان‌شناسی نشان از این دارند که در دوران‌های مختلف تاریخی شیوه‌های جداگانه همزیستی زن و مرد وجود داشته و به عنوان مدل مطلوب از جانب جامعه مورد قبول واقع شده است. بویژه در دوران جامعه‌ی طبیعی و اتوریته‌ی الهه-مادر که شیوه‌ی بسیار متفاوت از روابط مابین زن و مرد وجود داشت و چیزی تحت نام خانواده وجود نداشت. فرزندان نه متعلق به زن و نه تحت تملک مرد بودند. بلکه متعلق به قبیله بوده و مالکیت خصوصی بر بدن زن نیز وجود نداشت و زن بر بدن و زندگی خویش تصمیم می‌گرفت. هر چند امروزه سعی بر تقبیح و سیاه‌نمایی این دوران که در واقع دموکراتیک ترین و عادلانه ترین دوران تاریخ بشری است می‌گردد و این گونه زندگی جهت عصر حاضر قابل هضم نیست.

همانگونه که در بالا نیز به این نکته اشاره نمودیم خانواده به شکل کنونی دستاورد و یا بهتر بتوان گفت دست ساخته ذهنیت مردسالاری است. در واقع خانواده بازتاب ذهنیت اقتدار گراست در وسعتی کوچکتر. همانگونه که اقتدار برای دوام خویش احتیاج به جامعه‌ای دارد که بر آن حکم براند، مرد نیز به مثابه حکمران خانواده زن و فرزندان را در تملک خویش داشته و بر آنان فرمانروایی می‌نماید. چون موضوع بحث ما موقعیت زن در خانواده می‌باشد، سعی می‌نماییم براین موضوع فوکوس نماییم.

 با نگاهی گذرا به مدل کنونی خانواده و شرایطی که زن در آن قرار دارد، آنچه که مورد توجه قرار می‌گیرد، وظایفی‌ است که در خانواده برای زن تعریف گشته‌است. پیوند میان زن و مرد که پیوند میان دوآلیته‌های کیهان می‌باشد از لحاظ علمی‌در واقع گامی‌است به سوی تکامل و تغییر مثبت و در نهایت می‌توان گفت گامی‌است به سوی آزادی؛ و بر این اساس بایستی در نتیجه ازدواج زن و مرد دو طرف را به سوی تکامل سوق دهند؛ اما آنچه که در این بین روی می‌دهد این است که چون دیدگاه هژمونیک بر رابطه بار می‌گردد آنچه که روی می‌دهد ضعیف سازی و حتی نابودی طرف مقابل که همیشه زن بوده است روی داده و مرد سعی بر حاکم گشتن بر زن و در واقع کشتن فیزیکی و روحی وی می‌نماید. مرد با نیت داشتن یک زن تصمیم به ازدواج گرفته و چون با دیدگاهی کاملا ملکیت گرایانه به این موضوع نگریسته می‌شود، اولویت اول مرد در انتخاب همسر با زیبایی ظاهری است که بتواند آن را به همگان بنمایاند و چه اندازه این ملک زیباتر باشد، مرد به همان اندازه به خویش افتخار می‌نماید. مرد هیچگاه نمی‌تواند به مثابه انسانی برابر به زن نگریسته و همیشه زن را از خویش دانسته و از جایگاهی بالاتر به زن نظر می‌افکند. البته نباید فراموش نمود که این خود زیر رگبار فشار عادات و فرهنگ جامعه بر مرد القا گشته و در ذهن وی جای می‌گیرد. در رابطه میان زن و مرد وظیفه اساسی که برای زن تعریف می‌گردد و حتی طبق شرع نیز بر آن صحه گذاشته می‌شود، مبدل گشتن زن به وسیله ارضای غریضه جنسی مرد می‌باشد.  در حقیقت به مثابه معامله ای انجام می‌گیرد که در مقابل مهریه و نفقه‌ای که مرد به زن می‌دهد، زن بایستی تمکین نموده و اگر با دیدی واقع بینانه به این موضوع بنگریم می‌توان آن را کالاگردانی جنسی زن و محدود گرداندن زن به عرضه خدمات جنسی به نام کرد. مرد همیشه با همین دیدگاه به زن نگریسته و این موضوع به عنوان اساسی ترین دلیل ازدواج با یک زن تلقی می‌گرد. در چنین رابطه‌ای اگر عشقی نیز وجود داشته باشد به مرور زمان کمرنگ گشته و مبدل به رابطه‌ای هژمونیک می‌گردد که مرد تنها با نیت حاکمیت بر زن در آن قرار می‌گیرد. دومین وظیفه زن در خانواده ایرانی که نمونه آن را روزانه در رسانه‌ها مشاهده می‌نماییم، مبدل گشتن به ماشین زاد و ولدشست‌شو و پخت‌وپز می‌باشد. اگر زنی توانایی فرزندآوری نداشته باشد، به مثابه موجودی ناقص به وی نگریسته شده و گویی که گناهی مرتکب شده است، همیشه به این چشم به وی می‌نگرند. البته اکنون این موضوع دیگر تحت تملک مرد نبوده و این دولت است که بر طبق سیاستهای دمگرافی خویش تعیین می‌نماید که هر زن بایستی چه تعداد فرزند به دنیا بیاورد(!) اراده و حتی توانایی فیزیکی زن به هیچ وجه مورد توجه قرار نمی‌گیرد.

سومین وظیفه زن که به شکل بسیار وسیعی بر آن کار شده و سعی بر القای آن به عنوان وظیفه مهم برای زن می‌گردد، تبدیل گشتن به برده کار خانگی است. کافی است برای مشاهده این موضوع به کارهای روزانه در خانواده‌های ایرانی نظری بیفکنیم. این زن خانه است که بایستی بدون هیچ چشمداشت و حتی با دیدگاه انجام وظیفه همه امور روزانه را بدون هیچ کم و کاستی انجام‌داده و این در واقع به عنوان بخشی از وظایف‌خدماتی نانوشته‌ای است که زن در هنگام قرارداد ازدواج قبول می‌نماید، پنداشته شده و به شکلی بسیار عادی بدان نگریسته می‌شود. مرد به عنوان رئیس خانواده از کوچکترین و کم اهمیت‌ترین موارد تا مهمترین تصمیمات دارای حق تصمی‌گیری است و اگر به زن حق ارائه نظر بدهد آن هم به عنوان لطفی از جانب مرد نگریسته می‌شود. البته نکته مهم این است که در نهایت مرد است حرف آخر را می‌زند.

اصلی ترین وظیفه زن بعد از خدمت رسانی به مرد، مادرانگی تعریف گشته و سعی بر القای آن به عنوان اصلی‌ترین وظیفه می‌گردد. با بیان شعارهایی همچون بهشت زیر پای مادران است، سعی بر این می‌گردد تا زن را در موقعیتی قرار دهند که مادر شدن را برای خویش به عنوان اصلی ترین وظیفه بپندارد. با نگاهی کلی به این تابلو تصویری که در برابر ما ظاهر می‌گردد زنی است که از هویت واقعی خویش دور گشته و به تمامی‌تحت تملک مرد و خانواده و در واقع ذهنیت مردسالار قرار گرفته و در نهایت تنها به عنوان ابزاری برای رفع احتیاجات به وی نگریسته می‌شود. همه این موارد در مدت زمان کوتاهی ایجاد نگشته‌اند و ریشه در ذهنیت جنسیت‌گرایی دارد که بر جامعه حاکم می‌باشد. بخش عظیمی‌از این ذهنیت از بالا و از جانب دولت و ذهنیت اقتدارگرا به اذهان جامعه تزریق گشته و سعی بر عادی نمایی آن از همه راه‌های ممکن و حتی قبولاندن آن به مثابه هنجارهای اجتماعی می‌نمایند.

 با روی کار آمدن جمهوری اسلامی‌که مدعی پیاده نمودن موازین شرعی اسلام در جامعه ایران است، موقعیت زن در خانواده بیش از پیش دچار فروکاست گشته و حتی در قانون اساسی نیز مهمترین و خطیرترین وظیفه زن مادرانگی و فرزندآوری تعیین گشته و در همین راستا سعی بر تلقین این امر به زنان می‌باشند. چرا که ذهنیت اقتدارگرا به نیکی بر این نکته واقف است که زنی که دغدغه‌اش تنها خانه و مرد و فرزند باشد، زمانی برای اندیشیدن به فلسفه وجود و زندگی نخواهد داشت و تنها مدل زندگی تعریف شده برایش همانی است که هم خویش در آن قرار دارد و هم زنان دور و برش آن را تکرار می‌نمایند.

از دیگر سوی خانواده نیز در آموزش فرزندانِ دختر باری دیگر در جهت‌دهی فکری آنان مؤثر بوده و تنها راه را تکرار این چرخه می‌بینند. دختر نیز که از همان کودکی با حس”تلخ” دختر بودن بزرگ گشته و می‌داند که در جامعه‌ای که مرد بودن یک امتیاز است، در بیشتر مواقع در برابر این سرنوشت تسلیم گشته و تلاشی برای تغییر شرایط انجام نمی‌دهد. چون می‌داند تلاش برای تغییر شرایط به معنای روبرو گشتن با خشم و حتی مخالفت شدید اطرافیان و در نهایت الغای امتیازاتی است که به وی داده شده و محدودیت هر چه بیشتر خواهدبود. فارغ از همه اینها تاکنون در ذهنیت جامعه زن چه مادر باشد، چه خواهر و چه همسر، به عنوان ناموس به وی نگریسته شده و مرد وظیفه خویش می‌داند که به هر نحو ممکن از ناموس خویش دفاع نماید؛ بنابراین زن در خانواده به عنوان بخشی از دارایی‌ها و اموال خانواده دیده شده و بدین ترتیب بایستی مرد به هر نحو ممکن از زن دفاع نماید تا در نهایت به اموال و دارایی وی صدمه‌ای وارد نیاید. در مقابل این گونه مدل خانواده همیشه عصیان و تضادی از جانب زن وجود داشته و سعی بر قبول ننمودن این مدل داشته است. با نگاهی گذرا به جامعه ایران و وضعیتی که زنان و مردان در آن قرار دارند و شیوه‌های کنونی که به ویژه جوانان برای روابطشان اختیار می‌نمایند، درمی‌یابیم که خانواده به شکل کلاسیک جوابگو نبوده و اگر سعی بر تغییری ریشه‌ای در وضعیت خانواده نگردد، در نهایت این نهاد دچار فروپاشی می‌گردد؛ و البته همانگونه که امروز نیز شاهد هستیم جوانان سعی بر یافتن مدلهای جداگانه همزیستی می‌نمایند که این نیز تا چه اندازه صحیح است، خود جای بحث دارد.

خانواده امروزه به تاثیرگذارترین نهاد جامعه تبدیل شده است. پس اگر تا به این حد دارای اهمیت است، بایستی تغییر اساسی در خانواده روی داده و از همین‌جا دست‌به‌کار شد تا در نهایت به جامعه‌ای دمکراتیک و عادلانه رسید. گام اول که بایستی برداشته شود ایجاد ذهنیتی است که زن را نه به عنوان جنس دوم و به مثابه انسانی آزاد و دارای اراده دیده و همچنین بازگردانی زن به هویت و ذات اصیل خویش که سرچشمه زندگی می‌باشد است. در اینجا بازتعریف مفاهیم مرتبط با خانواده و معنادهی نوینی برای این مفاهیم نیازی مبرم است که بایستی به شکلی علمی‌مورد بازیابی و بحث قرارگرفته و از مفاهیم کلاسیک که دیگر جوابگوی نیازهای جامعه نیستند گذار صورت گیرد. سؤالی که هر شخص بایستی از خویش بپرسد این است که هدف از ایجاد خانواده چیست؟! آیا خانواده کنونی فرد را به سوی پیشرفت و تکامل سوق می‌دهد؟! آیا زن در چهارچوب خانواده کنونی دارای جایگاهی انسانی و شایسته می‌باشد؟! اگر اینگونه نیست، آیا می‌توان در شرایطی که چنین چالشهایی وجود دارند، به عنوان یک انسان از این بی‌عدالتی چشم‌پوشی نموده و راه بر تکرار این پروسه ضعیف‌سازی نمود؟ البته هر شخصی که مدعی انقلابی بودن و مبارزه علیه بی‌عدالتی است، بایستی موضوع خانواده و دمکراتیک نمودن خانواده را به عنوان مسأله اساسی برای خویش بپندارد. همزیستی زن و مرد در خانواده زمانی امکانپذیر می‌گردد که این همزیستی در شرایطی عادلانه و نه با هدف تضعیف یکدیگر که با هدف تکامل و آزادی انجام گیرد و از دیدگاهی که زن را به عنوان ابژه جنسی و برده کار خانه و ماشین تولید مثل بنگرد دوری گردد. اندیشیدن به همزیستی مبتنی بر همزیستی دوآلیته‌ها درنهایت دوری از ضدیت بی‌مبنا نیز هست. البته زنان نیز بایستی در این مورد بیشتر بر مبارزه با این ذهنیت ابرام نموده و به‌راحتی حاضر به تسلیمیت در برابر شرایط تحمیلی نگردند. در این راه ممکن است با همه گونه مخالفت از جانب ذهنیت مردسالار و ملکیت‌گرا روبرو گردند. ولی این یک اصل است که برای رسیدن به هر خواسته‌ای بایستی فداکاری و مبارزه‌ای بی‌امان نیز وجود داشته‌باشد. در چنین شرایطی زن باری دیگر توانایی اندیشیدن و مشارکت سیاسی و اجتماعی را به دست آورده و این خود مهم‌ترین گام به‌سوی برساخت جامعه اخلاقی و سیاسی است که در آن ‌همه‌ی افراد با اتکا بر توانایی‌های فکری و ذاتی خویش سعی بر مشارکت جمعی نموده و روابط هژمونیک نیز زمانی که در لایه‌های زیرین جامعه وجود نداشته باشند، درنهایت در لایه‌های بالا یا مدیریتی جامعه نیز از بین رفته و این درنهایت به جامعه‌ای دمکراتیک و عادلانه و به‌دوراز جنسیت‌گرایی می‌انجامد.