جستجو

در نظام سرمایه داری زن ابژه‌ی نابرابری

از تحلیلات رهبر عبدالله اوجالان

باید دید که سرمایه‌داری چه چیزی را برای بردگی سنتی به ارمغان آورده است؟ باید گفت که به ارمغان آوردن آزادی با ذات سرمایه‌داری در تضاد است. این ادعای کاپیتالیسم مبنی براینکه چون کاپیتالیسم سنت‌ها را زیر پا می‌گذارد پس قید و زنجیرهای زن نیز پاره شده‌اند، فریبکاری‌ای بزرگ و ‌تحریفی بیش نیست.

رابطه نظام‌های سلطه‌گر با آزادی به گونه‌ای است که این نظام‌ها درصدد به‌کارگیری شیوه‌ای حساس و انعطاف‌پذیر برای ادامه موجودیت خود هستند. زنی که درباره عشق به او حماسه‌ها و داستان‌ها نوشته شده با زنی که محکوم به زشت‌ترین و خشن‌ترین بردگی شده‌، یکی است. زن بسان قناری در قفس ـ خانه تحت حاکمیت مردـ است، شاید دوست داشتنی باشد اما یک اسیر است. همانطوریکه با آزاد‌کردن پرنده از قفس بدون اینکه پشت سرش را هم نگاه کند، پرواز می‌کند اگر زن هم تا حدودی به آگاهی جنسیتی دست یابد و جایی را که در آن می‌تواند آزاد باشد بشناسد هیچ موجودی به اندازه زن از خانه،‌ سرای، ثروت، قدرت وشخص نمی‌گریزد. هیچ موجودی به اندازه زن گرفتار نشده است یعنی از فرصت و امکانات پیشرفت آزادانه محروم گشته است. بی‌نتیجه‌بودن تمامی تحلیلات اجتماعی، اجرا نشدن برنامه‌ها و طرح‌ها و بروز اقدامات و اعمال غیر انسانی علیه زن رابطه تنگاتنگی با درجه بردگی زن دارد. بنابراین تا زمانی‌که مسئله زنان چاره‌یابی نگشته و آزادی و یکسانی آنان تأمین نشود نمی‌توان هیچ پدیده‌ اجتماعی را به‌طور مؤثر حل نموده و به آزادی و مساوات دست یافت.

 برخورد و رفتار کاپیتالیسم نسبت به زن, که وی را در حد یک کالا می‌بیند, ما را بیشتر به واقعیت نزدیک می‌سازد. به خوبی می‌دانیم در دوره برده‌داری کلاسیک،‌ زنان در بازار به‌صورت برده فروخته می‌شدند. این وضعیت به شیوه جاریه‌ها (کنیزک‌ها) در دوره فئودالیسم شکل گسترده‌ای داشته است. در اینجا آنچه که به‌طور کلی به فروش گذاشته می شود، زن می‌باشد. شیربها، بازتاب این عملکرد و رانت سیاسی در درون خانواده می‌باشد. در کاپیتالیسم این مسئله به این می‌ماند که قصاب بدن زن را به بخش‌هایی تقسیم کرده و برای هر بخش قیمتی تعیین نموده است. از مو‌ها گرفته تا نوک پا، از پستانها گرفته تا رانها، از کمر تا ارگانهای جنسی، از شانه‌ها تا زانو‌ها، از شکم تا ساق پا، از چشم‌‌ها تا لب‌ها و از گونه‌هایش گرفته تا گردنش، قطعه قطعه شده و جایی وجود ندارد که قیمت‌گذاری نشده باشد. متأسفانه هیچ وقت این سؤال به ذهن خطور نمی‌کرد که آیا دارای روح است یا نه و اگر روح دارد به چه قیمتی است؟ از لحاظ ذهنی هم او ناقص‌العقل ازلی می‌باشد. وسیله‌ای برای خوشگذرانی در فاحشه‌خانه‌ها و خانه‌های خصوصی می‌باشد. ماشین تولید بچه است. به‌دنیاآوردن فرزند که سخت‌ترین کار است، رنج محسوب نمی‌شود. پرورش و بزرگ‌کردن بچه که سخت‌ترین کار است، هیچ اجرت و مزدی به آن تعلق نمی‌گیرد. در همه نهاد‌های اقتصادی،‌ اجتماعی،‌ سیاسی و نظامی جایگاهی فرمالیته دارد. کالای غیرقابل اجتناب تبلیغات است. زن یگانه موجودی است که جنسیت آن به‌صورت کالایی در بازار عرضه شده و به فروش می‌رسد،‌ بیش از هر چیز و هر موجود دیگری مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد و بیش از هر کس به ابزار دروغ عشق تبدیل می‌شود. در همه امور و کار‌های او دخالت می‌کنند. برای اینکه زنانه حرف بزند زبانی مخصوص و لحن و صدایی زنانه را به شکل هویتی بر او تحمیل کرده‌اند. انسانی است که به‌مانند انسان‌ها نمی‌‌توان با او رفاقت کرد. انسانی است که حتی با اعتماد به نفس‌ترین مرد نیز در کنار وی از انگیزه‌ حمله به او سرباز نزده است. این زن که هر مرد خود را در برابر او یک امپراطور می‌داند, دیگر یک کالاست.

می‌توان این تعریف را وسعیتر و ژرفتر نمود. چیزی که در اینجا عجیب به نظر می‌رسد این است که جامعه مردسالاری چنین تصور می‌کند که خواهد توانست با هویت زنی با این همه ویژگی‌ها و جوانب منفی, در کمال آسودگی زندگی کند. در این صورت به‌عنوان برد‌ه‌ای بسیار مطیع و رام‌شده در نظر گرفته می‌شود. البته برای مردی که دارای وجدان بیدار انسانی باشد زندگی مشترک با پدید‌ه‌ای که تا این حد براساس ویژگی‌های منفی به او شکل داده شده بسیار دشوار و تحقیر‌آمیز است. هرچند افلاطون به خاطر طرد کامل زن از دولت و سیاست مورد انتقاد قرار می‌گیرد، اما در واقع دیدگاه تحقیر‌آمیز نسبت به زن باعث ایجاد چنین دیدگاهی در وی شده است باید این بعد از شخصیت فلاسفه را که در شخصیت اکثر آنها وجود دارد به‌خوبی تحلیل نمود. مثلاً مطابق نظر نیچه زندگی مشترک با این خصوصیات به‌طور حتم فرد را نابود خواهد کرد. پس چرا در جوامع, منزلت باختگی زن در چنین سطح بالایی قرار دارد؟ علت آن این است که این جوامع تحقیر و پست شده‌اند؛ مرد هم خوار و پست گشته است. این میراثی نشأت‌گرفته از خصوصیات برده‌داری است. برد‌ه‌ای که تا این حد مفید باشد نکته مشترکی است که مورد دلخواه انسان‌هایی است که به برده‌داری عادت کرد‌ه‌اند. بنابراین زن نابود و آلوده همان جامعه نابود و آلوده است؛ مرد پست شده می‌باشد. این مو به این شانه احتیاج دارد. در مجموع, باید گفت تا زمانی‌که پدیده زنانگی به‌طور کامل شفافیت نیافته، زنانگی و مادر آزاد جامعه طبیعی و زنانگی آگا‌هانه تمدن طبقاتی با هم ترکیب نشوند نمی‌توان انتظار آفریده‌شدن رفیق زندگی مشترک و متعادل را داشت. تا زمانی‌که مردانگی و شیو‌ه‌های همسری وی دوباره از نو ایجاد نگردد، این وحدت و با هم‌بودن میان زن و مرد ایجاد نخواهد شد.

شیوه مدیریتی و شکل‌گیری کاپیتالیسم در عرصه اجتماعی را می‌توان در بسیاری از پدیده‌هایی چون مرد, خانواده، کار، مأموریت، آموزش،‌ بهداشت، حقوق و… دید. اگر بخواهیم تعریف کوتاهی از خانواده داشته باشیم باید بگوییم که این نهاد، نهاد اصلی جامعه هرمی و دولت‌گرا بوده، کوچک‌ترین مولکول واحد این سیستم است. بازتاب امپراطور بزرگ در خانواده به‌صورت “امپراطور کوچک” می‌باشد. اساسی‌ترین نمایی است که بردگی موجود در جامعه را منعکس می‌کند. برده‌داری در نهاد خانواده پایه و ضامن برده‌داری در جامعه است. گویا نظام هرروز و هر ساعت در خانواده بازتولید می‌شود. سنگین‌ترین بار را خانواده بر دوش می‌کشد. خانواده, خر سربه‌زیر جامعه هرمی و دولت‌گراست. می‌توانی مدام بر پشت آن سوار شوی و برای حمل خود از آن استفاده کنی. بروز علائم فروپاشی نظام کاپیتالیستی در خانواده به‌دلیل وجود چنین رابطه‌‌ای میان آن دو است.

كاپیتالیسم، دشمن نیروی اصلی و موجد اقتصاد، یعنی زن، نیز می‌باشد. تمامی تحلیلات اثبات می‌كنند كه ارزش اقتصادی و جایگاه زن در حیات اجتماعی، طراز اول بوده و دارای مرتبه‌ای بالاست. واقعیت «زنِ محروم‌‌گشته از اقتصاد» كه همانند تمامی تاریخ تمدن، بی‌رحمانه‌ترین دوران آن در مرحله‌ی تمدن كاپیتالیستی آغاز شده، به‌صورت عمیق‌ترین و جالب‌توجه‌ترین تضاد جامعه درآورده شده است. بخش غالب جمعیت زنان بیكار باقی گذاشته شده‌اند. علی‌رغم اینكه امور خانه، دشوارترین كارهایند، به اندازه‌ی پشیزی ارزش كسب نمی‌كنند. با وجود اینكه زایش و پرورش كودك دشوارترین كار زندگی است، نه‌تنها ارزشی كسب نمی‌كند، بلكه به‌تدریج بلا و معضل تلقی می‌گردد. هم ارزان، بیكار و ماشین زایش و بزرگ‌كردن كودك(با هزار و یك زحمت)، و هم بدون دستمزد و حتی مجرم است! زنان، در طول تاریخ تمدن، در طبقه‌ی زیرین جامعه جای داده شده‌اند. اما هیچ جامعه‌ای وجود نداشته كه نیرویی در حد نیروی گسترش‌دهی استثماری كه از جانب كاپیتالیسم صورت گرفته و آن را به‌صورت بسیار سیستماتیكی درآورده، داشته باشد. این‌بار[زن] نه‌تنها در طبقه‌ی زیرین، بلكه در تمامی طبقات، ابژه‌ی «نابرابری، فقدان آزادی و نبود ‌دموكراسی» است! وخیم‌تر اینكه قدرت جامعه‌ی جنسیت‌گرا با شدت و حدتی قیاس‌ناپذیر با هیچ یك از دوران‌‌های تاریخی، تا محرم‌ترین ارگان‌های انسان را شرطی ساخته، تكثر بخشیده و با مبدل‌ساختن زن به صنعت سكس، گسترانیدن دامنه‌ی شكنجه در میان تمامی لایه‌های جامعه، و با رسانیدن «جامعه‌ی مردسالار» به بالاترین سطح خویش در دوران تمدن كاپیتالیستی، گویی از اكونوموس كه سوژه‌ی خالق اقتصاد است، انتقام می‌گیرد؛ و دشمنی با زن و اقتصاد را در همه جا و هر زمان‌ اثبات می‌نماید!

به صراحت می توان گفت از میان اقشاری که در شرایط وخیم زندگی می‌کنند, وضعیت زنان, کودکان و سالمندان بسیار رقت‌بارتر است. زن که از ابتدای تأسیس نظام هیرارشیک تاکنون تحت هوس و اشتهای سیری‌ناپذیر و فشار و حاکمیت مرد زار زار گریه می‌کند, در نظام سرمایه‌داری, دور دیگری از زنجیرها به دور او بسته می‌شود. زن موجودی است که مرد بیشترین دروغ را در مورد او اعمال داشته است. می‌گویند حتی فروید که تحقیقات زیادی راجع‌به جنسیت انجام داد در هنگام مرگ گفته بود:”زن! که چی؟”. این یک وضعیت عادی نیست. این وضعیتی وحشتناک است که ایدئولوژی مردسالاری علیه زن آفریده است. مردی که نمی‌خواهد زن را بشناسد, برای سرپوش گذاشتن بر این وضعیت به ادبیات کاذب عشق که یکی از سلاح‌های مهم اوست, متوسل می‌شود. برای مرد حاکم, عشق به منزله سرپوش گذاشتن بر دروغ‌ها, بی‌احترامی پنهان, عدم آگاهی و عرصه ارضای غریزه و بقاء نسل است. درآوردن زن به وضعیتی که این شرایط را تحمل کند با عمق بی‌چاره‌گی و درماندگی وی در زیر فشار و سرکوب ارتباط دارد. زن به اندازه‌ای از جوانب مادی و معنوی زندگی بریده شده است که تا درجه قبول‌کردن و سزاوار دانستن هر سخن تحقیر‌آمیز و حملات مرد, درمانده و بی‌چاره‌ گشته است.

باید پرسید که زن چگونه می‌تواند زندگی تحت سلطه چنین نظام پیشرفت‌های را تحمل کند. اما باید اذعان کرد: هنگامی‌که قصاب حیوان را برای ذبح می‌برد, حیوان متوجه می‌شود که سرش را خواهند برید و از ترس می‌لرزد. رفتار زن در برابر مرد نیز یادآور چنین صحنه‌ای است. اگر زن در برابر مرد نلرزد, مرد آسوده نمی‌گردد. این, اولین شرط حاکمیت است. قصاب یک بار می‌برد؛ اوتمام عمر می‌برد. این حقیقتی است که باید افشا شود. پنهان‌کردن آن بوسیله ترانه‌های عشق, رفتاری است پست. تحت نام تمدن, بی‌ارزش‌ترین اصطلاحات در مورد عشق بکار می‌روند. آنچه را که مرد هیچ‌گاه نتوانسته‌ و نخواسته که در آن به موفقیت دست یابد, این است که طبق طبیعت زن با او رفتار کند. اگر چنین مردی پیدا شود من او را به‌عنوان قهرمانی واقعی ارزیابی می‌کنم. مشکل ناشی از ضعف جسمانی و تفاوت بیولوژیک نیست. بلکه ناشی از قرار‌دادن زن به‌عنوان اولین شیئی طبقه‌بندی شده در پایین‌ترین طبقه, توسط جامعه دولت‌مدار و هیرارشی می‌باشد. مشکل زن بدلیل ویژگی‌های موقعیت ماندگار و تثبیت شده وی در جامعه به ریشه‌ای‌ترین مشکل جامعه تبدیل شده است. توجه دیرهنگام و بسیار محدود جامعه‌شناسی به این مسئله رابطه مستقیمی با مرحله بحران کاپیتالیسم دارد.

در شرایطی که وضعیت هر چیزی روشن می‌شود انتظار می‌رود پدیده‌ زن نیز رفته‌رفته با تمامی جوانبش خود را نشان دهد. انضمام عناصر استعمار ـ سرکوب به پدیده زن توسط نظام کاپیتالیستی ایجاب می‌کنند که وضعیت مورد تحلیل وسیع‌تری قرار ‌گیرد. زن به اصطلاح ارزشمند‌ترین کالاست. هیچ نظامی تا این اندازه زن را تبدیل به کالا ننموده است. بردگی زن که بخشی از بردگی اعصار اولیه و قرون وسطی می‌باشد از دیدگاه نظام هیچ فرقی با کنیزی ندارد. بردگی و کالا‌بودن فقط مختص به زن نیست. بلکه حرمسراهای مردان نیز وجود داشتند. حتی مردانی که اخته شده بودند هم وجود داشتند. مردان فاحشه هم وجود داشتند. بزرگ‌ترین تغییر در دیدگاه جنسیتی نظام, توسط کاپیتالیسم انجام می‌گیرد. عضوی وجود ندارد که تبدیل به کالا نشده باشد. این کار را با استفاده از ادبیات, رمان و ظرافت هنری انجام می‌دهد. اما کارکرد اصلی این هنر این است که قسمت اعظم بار تحمل‌ناشدنی نظام را بر روی دوش زن قرار می‌دهد. با اینکه برای هر کاری دستمزدی در نظر گرفته می‌شود, اما حاملگی, بزرگ‌کردن بچه و همه نوع کارهای خانه بدون دستمزد است. برده عمل جنسی مرد‌بودن هم, دستمزدی ندارد. در بسیاری از خانه‌های خصوصی حتی به میزان مزدی که در فاحشه‌خانه‌ها به زن می‌دهند, ارزشی برای زن قائل نمی‌شوند.

چیزی که شرف و ناموس ازدواجش می‌خوانند در واقع تحمل قهر و غضب “امپراطور کوچک” است. همانطوریکه اگر چیزی به سر دولت به‌عنوان ملک امپراطوری بزرگ بیاید, به بهانه جنگ تبدیل می‌شود, امپراطوری کوچک هم اگر چیزی به سر زنش ـ که آن را شرف و ملک خود تلقی می‌کند ـ بیاید آن را به‌عنوان مسئله بزرگ ناموسی و در نتیجه موجبات جنگ و نزاع تلقی می‌کند. عجیب اینکه زن که کاملاً بی‌روح گشته و صرفاً جنبه زنانگی‌ وی را برجسته ساخته‌اند در نهایت مبدل به پرنده‌ای خوش‌رنگ و خوش‌صدا در قفس شده است. نظام صوتی و آرایشی بیانگر این است که زن به شیوه‌ای بسیار دور و بیگانه با “زن طبیعی”, هویت گوهری خود را انکار نموده و شخصیت خود را نابود ساخته است. زنانگی یعنی بی‌شخصیت‌کردن زن بطور ویژه؛ که این یک اقدام و سیاست تحمیلی مرد است. در چنین وضعیتی, مرد با این دیدگاه که گویا حالت طبیعی زن بدین گونه است از متهم‌کردن زن باز نمی‌ایستد. در حالیکه خود نظام در استفاده و بهره‌گیری از زن در تبلیغات به‌عنوان وسیله‌ای برای رسوا‌نمودن و بدنام‌کردن زن, مقصر می‌باشد این وضعیت را به شخصیت طبیعی زن نسبت می‌دهد. شرف زن بوسیله کاپیتالیسم به پایین‌ترین نقطه تنزل یافته است. آنچه که در هویت زن تا این حد تنزل یافته است, ارزش‌های جامعه کمونی می‌باشند. منطق نظام هم محتاج چنین چیزی است و در این کار مهارت و توانایی دارد.

جنس زن که از طریق پورنوگرافی (درج موارد مستهجن از قبیل عکس و فیلم) از هرگونه پاکی و تقدس زدوده شده است, در نظام کاپیتالیسم تا به درجه نخستین پریمات‌ها نزول کرده است. حذف زن از جامعه در طول تاریخ تمدن به همان اندازه که با بروز جامعه طبقاتی و هیرارشی در ارتباط می‌باشد, به اعتلای مرد در جامعه مرد‌سالار بستگی دارد. هر اندازه زن جایگاه و تأثیر خود را در جامعه از دست داده باشد به همان اندازه از ارزش‌های اشتراکی نیز به دور مانده است. طبیعت زن به ارزش‌های جامعه اشتراکی نزدیک‌تر است. بخاطر اینکه ذکاء زن در برابر ویژگی و رویدادهای طبیعت حساس‌تر و واقع‌بینانه‌تر است ذکای عاطفی در وی برجسته‌تر می‌باشد. بخاطر اینکه ذکای تحلیل‌گر بیشتر جنبه‌ای ذهنی وتجسمی دارد رابطه آن با زندگی محدود است. بالا‌بودن سطح ذکای تحلیل‌گر مرد, ریشه در کاراکتر حیله‌گر و سرکوب‌گر او در جامعه دارد.

سنگینی بار و فشار نظام بر دنیای کودکان, منعکس‌کننده این وضعیت در کل جامعه می‌باشد. کودکانی که در عالم خیال زندگی می‌کنند کاملاً مخالف دنیای منجمد و پر از محاسبات نظام هستند. کودک و کاپیتالیسم با هم همخوانی ندارند. سالمندان به کودکان کهنسال می‌مانند. عالم و دانشمند مقدسی که در گذشته مورد احترام واقع می‌شد, درنظام تولیدی کاپیتالیسم به یک سربار تبدیل شده و موجودی بیهوده است. کودکان وقتی بزرگ‌شدند می‌توانند مورد بهره‌برداری قرار گیرند. اما سالمندان که در دم مرگ بسر می‌برند هیچ ارزشی ندارند. در شخص سالمند, جامعه از ارزش و تعالی خود مجرد می‌گردد. وقتی فردی مسن به خانه سالمندان سپرده می‌شود, چهره ظالم, بی‌معنی و پلید نظام بیش از پیش هویدا می‌شود. حتی مشکل سالمندی از بسیاری جهات پر از علامات سؤالی است که می‌تواند براحتی ثابت کند که جامعه هیچ نیازی به این نظام ندارد.